یه سوال
می گم یه متاهل (چه زن چه مرد ) در عین متاهل بودن با یکی دیگه رابطه پنهانی داشته باشه و دوسش داشته باشه به این کارش به صورت پنهانی ادامه بده خوبه یا اینکه از همسرش طلاق بگیره و با اونی که دوستش داره ازدواج کنه؟
همش فکر میکنم از این روابط پنهانی تو ایران زیاد شده و بیشترش هم از روی بوالهوسی و خیلیشم از جانب مردان
همش فکر می کنم طلاق تو زیادی طلاق تو غرب بیشتر به خاطر اینه که نمی خوان وقتی تعهد همسری رو دارن با دیگری همسرداری کنن و اگر به چنین مسئله ای دچار شوند طلاق می گیرن تا از تعهد آزاد شوند و با دیگری که دوستش دارن ازدواج کنن
**********************
یکی بگه تصوراتم درسته یا نه؟
به نظرم میاد که این کلمه خیانت تو روابط احساسی و عاشقانه از جنس واژههاییه در حیطه پروپاگاندای سیاسی. از اون واژههایی که هر طرفی برای اردوگاه مقابل میسازه. هر چی بار معنایی واژه سنگینتر باشه، بهتر میشه طرف را کوبید. باید پیشینه کلمه را بررسی کرد. به نظرم یک آدم زرنگ خواسته با استفاده از این روش تبلیغاتی معشوق را اساسی، هم پیش مردم هم پیش وجدانش، به خاک سیاه بنشانه.
حالا که بحث خیانت داغه، گفتم من هم چیزی گفته باشم که لال از دنیا نرم.
خودت هم نمی دونی از کجا شروع شد که یهو تایپ کردی ” خسته ام ” . شاید تکرار این حرفهای کهنه از عصر و قدم زنی با دوستت شروع شد. که می خواستید بیشتر قدم بزنید ، بیشتر با هم باشید تا اون وقتی که خسته شدید اما….
تایپ می کنی “خسته ام از دختر بودن در این شرایط ، در این جامعه” . انتخاب بین بد و بدتره دیگه! که اعتقاد دارم اون لنگه ی دنیا هم اون طوری نشده که باید باشه.
بعد می خوای بگی چرا خسته ای. که وقتی می خوای برای یه دختر بگی ، می تونی بگی از همه ی چیزهایی که تو و اون می دونید ، که بخشی از اون حرفها آروم و بلندش فرقی نداره، میشه گفتشون و خیلی هاشون باید آروم گفت شاید هم درگوشی! حالا موقع نوشتن، به نظرت اونهایی که میشه گفت بدیهی اند و اونهایی که بدیهی نیستند رو نمیشه گفت ، نمیشه نوشت و همین بایدها و نبایدها هستند که یادت مییارند که دختری. که دختر بودن یعنی همین مرزها ، همین بایدها و نبایدها. یعنی همین چیزهایی که به نظر یه عده بچه گانه بییاد و به نظر تو “درد”. یعنی همین که می خوای یک چیزهایی رو بنویسی و نمی نویسی. یعنی اینکه (گاهی ، شاید هم خیلی وقتها) جنسیتت قبل از وجودت ، هستی ات ، تفکر و عقایدت ، خواسته ها و احساساتت باشه. یعنی اینکه اینها خوبند ولی نگهشون دار برای خودت و در عوض جسمت و تنت برای یکی دیگه. یعنی اینکه تمام آمال و آرزوهای یه دختر خلاصه بشه (که البته گاهی چاره ای غیر از این براش نمیذارند) در شوهر کردن . یعنی دوست تو که دلش می خواد عاشق بشه و ازدواج کنه ، و تو از خودت می پرسی چندبار عاشق شده و پنهان کرده. (که یه بارش رو من می دونم که عاشق شده و هیچی نگفته) و تو یاد اون پسری می افتی که پیش تو ، از جسارت یه دختر که ازش خواستگاری کرده بود تعریف می کرد و در جمع پسرونشون حرف دیگه ای میزد!
دختر بودن یعنی انتخاب شدن و به بعضی حقارت ها تن دادن. که یعنی “عادت کردن نه عاشق شدن”.
یعنی بیرون که میری حتی اگر از لحاظ پوشش ساده ترین دختر دنیا هم باشی، باز هم باید نگران حرفهای نیشدار و دست های هرزه باشی ، حالا چه سوار اتوبوس و تاکسی باشی یا تو پیاده رو و خیابون تند تند قدم برداری، چندان فرقی نمی کنه، تهش احساس می کنی نه تنها جسم و تنت بلکه روح و روانت آزار دیده و آلوده شده.
دختر / زن بودن یعنی اینکه اصل جامعه بر پایه ی حضور حاشیه ای تو باشه. یعنی خیلی که پست و مقام بگیری میشی مشاور رئیس جمهور. که عملا هیچ کاره است.
یعنی اینکه روز زن و مادر یکیه و تو از خودت می پرسی یعنی زنی که مادر نشد زن نیست. یعنی زن گناه کرد که مادر شد و عاشق بچه اش . که هر چقدر زن به خاطر همین حس مادری ( که من عاشق این حس مادری هستم) بیشتر و بیشتر تمام توانش رو برای بچه اش هزینه کرد باز هم به خاطر همین عشق، دیگران هم باید او را هی محدود و محدودتر کنند.
دختر بودن یعنی تو دلت میسوزه برای اون دخترهایی که تمام زندگیشون خلاصه میشه در میز توالت و آرایش و غیره و ذلک . که بارها گفتی به اونها هم خرده ای نمی توان گرفت چرا که به اونها فرصت داده نشده، یاد داد نشده تا بفهمند که زن فقط اینها نیست. که به نوعی اونها هم تن دادند به همون نگاه سنتی به زن ها، که خلاصه میشد در زیبایی. ( و لابد در زیبایی برای شوهر و جدیداً در زیبایی برای یکی دیگه!)
دختر بودن یعنی نگران بودن از تصویب لایحه “حمایت از خانواده” . که بی ربط ترین اسمی بود که میشد روی اون گذاشت. و خوشحالی از این نگران بودنت . از اینکه هنوز فراموش نکردی، زن ها و دختر هایی رو که مثل تو نیستند . که مثل تو الان زیر باد کولر ننشستند و این جمله ها رو پشت سرهم ردیف کنند.
دختر بودن یعنی ترجیح بدی فعلاً بقیه حرفها رو بی خیالشون بشی!
:چی چی شد؟
-این که دیگه داستان کوتاه ننوشتی؟ترسیدی؟چون دیدی دور و برت کسی دیگه تو این دوره زمونه حال و حوصله ی قصه خوندن نداره چه بلند چه کوتاه…تو هم حرفات و سانسور کردی…لعنتی خودتو سانسور کردی؟؟؟؟
:نه…مگه نمی بینی دنیا چه قدر شلوغه …جا نیست .مردم خونه هاشون رو کوچیک می کنن.بچه ها شون و کم می کنن پول هاشون رو چک می کنن.هان هان نمی بینی دنیا کوچیک شده؟دیگه همه چیز و باید جمع جور کرد مثه قرمه سبزیه کنسرو شده داستان کوتاه هم باید کنسرو بشه .می دونی مثل شام شب باید سبک و مقوی باشه نه آبگوشت نه شاهنامه…حالیت شد.
افسوس …
اتوبوس از روی پل رد شد.
پسرک که روی پای مادرش نشسته بود فریاد زد آب…
چشمان مادرش بی روح بود.
پسرک با تمام وجود گفت سبز بریم پارک…!
مادر با چشمان خیره و بی روح گفت باشه چشم.
از چشمانش معلوم بود که چشم گفتنش چه قدر به سبزی قرمه سبزی نزدیک تر است تا سبزی پارک………