از خواب ۲۱ روزه ای بیدار شدم و مثل اصحاَب کهف می بینم که حکومت عوض شده پادشاه عوض شده قوانین عوض شده و من با سکه ای که برایم باقی مانده حتی نمیتوانم نگاه تو را بخرم….
اینقدر زل نزن
این چیزی که تو دنبالش میگردی، در آینه پیدا نمی کنی
باید به پشت سرت نگاه کنی
یا…
هیچ
اشکهایی را که زیر دوش فرو می چکد ، نمی توان دید
اما،
شاید از لحن نگاهم می فهمی…
……………
دیگه، می خواهم از لذت بی آزار انتظار های اولیه بگم.
گفتم.
دو راهی ها…
سه راهی یا چهار راه
نه! هیچ راهی نیست،
در دوراهی نمانده ام، در بی راهی مانده ام…
<<<<<<<<<<
هیچ ندارم جر یک آه بلند.
به صبح، این غریبه ی روشن
لبخندی ندارم که بزنم
حالا از سیاهی شب سیاهترم
نگاه ملتهبم را کجا گم کرده ام؟
یا شاید؛
شاید آنرا کم کم از دست داده ام؟
در آیینه زیاد می نگرم
چیزی کم است
تمام اجزای صورتم سرجایش است
اما چیزی کم است
زیبایی ام نا پدید شده!
پس زیبایی ام در اشتیاق چشمهایم پنهان بود؟
( که نفهمیدم آخر گم شد یا آرام آرام ته کشید)
به همه می گویم
حالم خوب است، خیلی خوب
( دروغ هم نمی گویم)
نه! به هیچ چیز احتیاجی ندارم
نه! به هیچ کس
(رنگ قهوه ای چای و قهوه را هم
از زندگی ام حذف کردم
آب جوش، بی طعمی گوارایی دارد)
تو که از پرنده ها و خوشی و خوشبختی حرف می زنی
جلوی خنده ام( یا شاید گریه ام) را می گیرم
دست درون شکاف پیراهنم می کنم
قلب یخ زده ام را
کف دستت می گذارم.
بچه فکر می کند اگر در چینی قندان را بردارد و بازی کند، نمی شکند.
می گویی: بچه جان، نکن، می شکند!
بچه فکر می کند بزرگتر از آن است که در قندان از دستش بی افتد.
می افتد ؛ و می شکند.
بچه را دعوا می کنی. گریه می کند.
****
تو فکر می کنی، چیزهای کوچکی مثل سکوتهای پشت تلفن،
مثل وقتی که از خستگی ام با تو حرف می زنم و حواست به شوتی ست که دروازه بان می گیرد،
مثل وقتی که دستت را می گیرم و بی هیچ عکس العملی چشم دوخته ای به جدول نتایج بوندسلیگا!
مثل وقتی که یک روز کامل یادت می رود بگویی« عزیزم» ،
آنقدر مهم نیست که دل کسی را بشکند،
دل من می افتد ؛ و می شکند.
****
بچه را دعوا می کنند و گریه می کند،
من تو را دعوا نمی کنم ؛ و خودم گریه می کنم.
****
تکه های شکسته دل من و در قندان ریخته اینجا کف اتاق.
تو شکسته های در قندان را می بینی و جمع می کنی تا در پایت نرود،
اما شکسته های دل مرا، نمی بینی؛
و چند روز بعد، بله چند روز بعد تازه می پرسی:
اتفاقی افتاده ؟!
سلام فاحشه!
تعجب کردی!؟… میدانم در کسوت مردمان آبرومند گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!