اینقدر زل نزن
این چیزی که تو دنبالش میگردی، در آینه پیدا نمی کنی
باید به پشت سرت نگاه کنی
یا…
هیچ
اینقدر زل نزن
این چیزی که تو دنبالش میگردی، در آینه پیدا نمی کنی
باید به پشت سرت نگاه کنی
یا…
هیچ
اشکهایی را که زیر دوش فرو می چکد ، نمی توان دید
اما،
شاید از لحن نگاهم می فهمی…
……………
دیگه، می خواهم از لذت بی آزار انتظار های اولیه بگم.
گفتم.
دو راهی ها…
سه راهی یا چهار راه
نه! هیچ راهی نیست،
در دوراهی نمانده ام، در بی راهی مانده ام…
<<<<<<<<<<
هیچ ندارم جر یک آه بلند.
به صبح، این غریبه ی روشن
لبخندی ندارم که بزنم
حالا از سیاهی شب سیاهترم
نگاه ملتهبم را کجا گم کرده ام؟
یا شاید؛
شاید آنرا کم کم از دست داده ام؟
در آیینه زیاد می نگرم
چیزی کم است
تمام اجزای صورتم سرجایش است
اما چیزی کم است
زیبایی ام نا پدید شده!
پس زیبایی ام در اشتیاق چشمهایم پنهان بود؟
( که نفهمیدم آخر گم شد یا آرام آرام ته کشید)
به همه می گویم
حالم خوب است، خیلی خوب
( دروغ هم نمی گویم)
نه! به هیچ چیز احتیاجی ندارم
نه! به هیچ کس
(رنگ قهوه ای چای و قهوه را هم
از زندگی ام حذف کردم
آب جوش، بی طعمی گوارایی دارد)
تو که از پرنده ها و خوشی و خوشبختی حرف می زنی
جلوی خنده ام( یا شاید گریه ام) را می گیرم
دست درون شکاف پیراهنم می کنم
قلب یخ زده ام را
کف دستت می گذارم.
بچه فکر می کند اگر در چینی قندان را بردارد و بازی کند، نمی شکند.
می گویی: بچه جان، نکن، می شکند!
بچه فکر می کند بزرگتر از آن است که در قندان از دستش بی افتد.
می افتد ؛ و می شکند.
بچه را دعوا می کنی. گریه می کند.
****
تو فکر می کنی، چیزهای کوچکی مثل سکوتهای پشت تلفن،
مثل وقتی که از خستگی ام با تو حرف می زنم و حواست به شوتی ست که دروازه بان می گیرد،
مثل وقتی که دستت را می گیرم و بی هیچ عکس العملی چشم دوخته ای به جدول نتایج بوندسلیگا!
مثل وقتی که یک روز کامل یادت می رود بگویی« عزیزم» ،
آنقدر مهم نیست که دل کسی را بشکند،
دل من می افتد ؛ و می شکند.
****
بچه را دعوا می کنند و گریه می کند،
من تو را دعوا نمی کنم ؛ و خودم گریه می کنم.
****
تکه های شکسته دل من و در قندان ریخته اینجا کف اتاق.
تو شکسته های در قندان را می بینی و جمع می کنی تا در پایت نرود،
اما شکسته های دل مرا، نمی بینی؛
و چند روز بعد، بله چند روز بعد تازه می پرسی:
اتفاقی افتاده ؟!