آذر ۱۰
وقتی با یک آهنگ ٬ درد می اید ٬  نقش زمین میشوم و مثل مار دور خودم می پیچم ٬ می فهمم که هنوز زهر عشقت از تنم بیرون نرفته است
که این همه رنگ و نقش اضافی که به خودم اویزان کرده ام ٬ بی فایده بوده …که انگار راه درازی در پیش است تا پایان
که ان همه اوج گرفتن ٬ سقوطی بود در حضور این همه زهر لعنتی در تنم
***
می دانم
ساده است دختر! …ساده هم نباشد
یک روز تمام می شود
فقط بیا پیاله صبرمان را پر کنیم
تمام می شود
تمام می شود! تمام می شود؟
آذر ۳
دیگر نه جای چانه زدن است که نباشی
نه مجال ِ بحث٬
برای
. گریختن از هوایت
هرجا که
حرف ٬ حرفِ ارزوست ٬
من هنوز چشمهایم را نبسته ؛
ارزویم
 به اسم تو گیر می کند
آبان ۲۷
یک روزی به تو گفتم 
 که دیگر نبودن هایت مهم نیست
بودن هایت هم
که دیگر هیچ چیزی از ان همه تب و تاب نمی خواهم
که باورم باز بی باور شده است
که حقیقت چیز دیگری ست
هنوز  گاهی فکر میکنم که حقیقت چه بود 
و هنوز هم نمی دانم ان روز چه می خواستم 
و امروز چه میخواهم
و چرا این بغض های گاه و بیگاه تمام نمی شوند
و چرا هی خاطرات خودشان را می پاشند بر دل من
که چرا من هرچه می دوم تا دور دست ها 
هنوز هم همین جا هستم
اینجا
کنار دم دست ترین بغض ترک خورده
آبان ۲۳
ببین باز هم دیوار است . یک دیوار بلند و سیاه که فقط می توانی تکیه ات را بدهی به ان و سرت را بگذاری روی زانوهایت
ببین که نام هرکه را  صدای کردی غریبه از دهانت امد بیرون
ببین که هیچ تصویری اشنا نیست
اقای خدا 
تو هم نگاه کن!ببین که من خسته ام . ببین که باز نشسته ام در تنهایی هایم و اشک میریزم .ببین که باز هیچ راهی را نمی شناسم .ببین که از هرطرفی میروم ٬من نیستم .غریبه ام
نمی دانم من این قدر ضعیفم یا زندگی که تو افریده ای اینقددر پیچیده که من نمی فهممش
تو به من بگو من اینجا چه کار می کنم
ببین باز من از سر خستگی و درماندگی اشک می ریزم و هیچ چیزی درست نمی شود
اقای خدا
من خسته ام . باور کن خسته ام . از این همه گیج زدن هاو بیراهه رفتنها خسته ام . من از زندگی کردن خسته ام
من از این راهی که امده ام از راهی که باید برم خسته ام
می خواهم بخوابم . می خواهم بخوابم
فقط می خواهم بخوابم
بگذار بخوابم و از پشت بام این همه قصه بیفتم
برای همیشه
آبان ۲۱

افسوس …

اتوبوس از روی پل رد شد.

پسرک که روی پای مادرش نشسته بود  فریاد زد آب…

چشمان مادرش بی روح بود.

پسرک با تمام وجود گفت سبز بریم پارک…!

مادر  با چشمان خیره و بی روح گفت باشه چشم.

از چشمانش معلوم بود که چشم گفتنش چه قدر به سبزی قرمه سبزی نزدیک تر است تا سبزی پارک………

آبان ۱۶

من عادت کرده بودم و دلم تنگ شده است .فقط همین…

چه قدر وقت است عاشق نشده ام .

لطفا کسی بیاید مرا امتداد دهد تا خود عاشق شدن…و این یکی هم پوچ بود.

من نه انسانی را دیوانه وار دوست میدارم و نه چنان درگیر نقشی هستم که شبها خوابش را ببینم.

من خاکستریم و ساکت و سرد شاید روزها ست که احساساتم یبوست گرفته اند .

امروز فهمیدم که “هنرمند” نیستم چون هیچ عشق بلورینی در هیچ اثری نمیدرخشد و من هنرمند نیستم چون عاشق نیستم و هیچ تخم فی البداهه ای در سرزمینم نمیروید.من بیشتر یک گدا و کمتر یک دزدم.

امروز ناگهان نگاهم به کف دستانم افتاد ،عشق کپک زده بود و بوی تعفن تمام لای لای بند انگشتانم را پوشانیده بود و انگشتانم توان لمس کردن را از دست داده بودند

بعد فکر کردم ،فکر کردم که آخرین باری که میخواستم عاشق شوم به چه چیز فکر کرده بودم…

و هان یادم آمد، به بوسه فکر کرده بودم و انصراف داده بودم از عشقی که باید بوسیدن را از آن فاکتور گرفت .و آنقدر انصراف داده ام که حالا…می ترسم از حضور یک انسان از یک شروع.می ترسم و فکر میکنم “من” “طرح های من ” “کارهای من”با اهمیت ترینها هستند،و حضور انسانها شادم نمیکند و تنها دلخوشی ام شده کنجی که من باشم و کارهای من!و کارهای من دیروز وقتی می ساختمش ناخودآگاه نوازشش کردم و امروز وقتی پی بردم که به راستی روح ندارند با چکش…

چه به حضور انسانها عادت میکنم و نبودنشان بی انگیزه ام میکند یک حضور مسخره خشک و خالی برای یک پیچک خیلی است خیلی.پیچکی که نقطه ای از واقعیت را وام میگیرد و ما بقی را برای خودش آرام قصه میسازد …پیچک بیخطر مالیخولیایی.

هنر مصنوعی ،با احساساتی که ادای احساس را در می آورند و چهره ی جوانی که مثلا جوان است …میدانی از چه میگویم دقیقا از همان حبابی حرف میزنم که همه چیز درونش ادای حقیقی بودن را در می آورند و هر رنگی در آن زود رنگ میبازد و تمامی حرکتهای پر شتاب بعد از چهار پنج بار تپیدن در یک نقطه ثابت می ایستند.و عشق تنها عشق……