افسوس …
اتوبوس از روی پل رد شد.
پسرک که روی پای مادرش نشسته بود فریاد زد آب…
چشمان مادرش بی روح بود.
پسرک با تمام وجود گفت سبز بریم پارک…!
مادر با چشمان خیره و بی روح گفت باشه چشم.
از چشمانش معلوم بود که چشم گفتنش چه قدر به سبزی قرمه سبزی نزدیک تر است تا سبزی پارک………
من عادت کرده بودم و دلم تنگ شده است .فقط همین…
چه قدر وقت است عاشق نشده ام .
لطفا کسی بیاید مرا امتداد دهد تا خود عاشق شدن…و این یکی هم پوچ بود.
من نه انسانی را دیوانه وار دوست میدارم و نه چنان درگیر نقشی هستم که شبها خوابش را ببینم.
من خاکستریم و ساکت و سرد شاید روزها ست که احساساتم یبوست گرفته اند .
امروز فهمیدم که “هنرمند” نیستم چون هیچ عشق بلورینی در هیچ اثری نمیدرخشد و من هنرمند نیستم چون عاشق نیستم و هیچ تخم فی البداهه ای در سرزمینم نمیروید.من بیشتر یک گدا و کمتر یک دزدم.
امروز ناگهان نگاهم به کف دستانم افتاد ،عشق کپک زده بود و بوی تعفن تمام لای لای بند انگشتانم را پوشانیده بود و انگشتانم توان لمس کردن را از دست داده بودند
بعد فکر کردم ،فکر کردم که آخرین باری که میخواستم عاشق شوم به چه چیز فکر کرده بودم…
و هان یادم آمد، به بوسه فکر کرده بودم و انصراف داده بودم از عشقی که باید بوسیدن را از آن فاکتور گرفت .و آنقدر انصراف داده ام که حالا…می ترسم از حضور یک انسان از یک شروع.می ترسم و فکر میکنم “من” “طرح های من ” “کارهای من”با اهمیت ترینها هستند،و حضور انسانها شادم نمیکند و تنها دلخوشی ام شده کنجی که من باشم و کارهای من!و کارهای من دیروز وقتی می ساختمش ناخودآگاه نوازشش کردم و امروز وقتی پی بردم که به راستی روح ندارند با چکش…
چه به حضور انسانها عادت میکنم و نبودنشان بی انگیزه ام میکند یک حضور مسخره خشک و خالی برای یک پیچک خیلی است خیلی.پیچکی که نقطه ای از واقعیت را وام میگیرد و ما بقی را برای خودش آرام قصه میسازد …پیچک بیخطر مالیخولیایی.
هنر مصنوعی ،با احساساتی که ادای احساس را در می آورند و چهره ی جوانی که مثلا جوان است …میدانی از چه میگویم دقیقا از همان حبابی حرف میزنم که همه چیز درونش ادای حقیقی بودن را در می آورند و هر رنگی در آن زود رنگ میبازد و تمامی حرکتهای پر شتاب بعد از چهار پنج بار تپیدن در یک نقطه ثابت می ایستند.و عشق تنها عشق……