در یکی از همین روزهاست
که دَرِ این وبلاگها
آیدی ها
میل های
لعنتیم را تخته کنم…
و بعد …
بروم و پشت سرم را هم نگاه نکنم…
در یکی از همین روزهاست
که دَرِ این وبلاگها
آیدی ها
میل های
لعنتیم را تخته کنم…
و بعد …
بروم و پشت سرم را هم نگاه نکنم…
چشم ها رو میبندم نه برای اینکه نبینم، برای اینکه نبینن…
من این روزا سخت گم شده ام و از نقشِ آدم خوبه خودم بیزارم…دلم این آدم خوبه رو دوست نداره…کاش این چهره، توی مه دیروز گم میشد، کاش من گم میشدم و ناشناس میومدم…
بین این همه نگاه، وسوسه نگاه تو شدن؛ دورترین تصوری بود که هرگز باورم نمیشد…حالا همون هرگز، همه باور قصه بی منطق شده…یه قصه بی منطق که مثل همه قصه ها بین خطوطش یکی هست و یکی نیست…
من این روزا پشت این نگاههای ساختگی… پشت این چهره بی خیال…من این روزا پشت این دختر مست … گم شده ام….
این چند ماه برای من، فصل تمامشدن/تمام کردن خیلی چیزها بود. اهل دخیلبستن که نبودهام. اما معدود نقطههای روشنی داشتهام که به آنها دل بستهباشم. حالا در این چندماههی اخیر، خیلی از این ایدهها و نقاط روشن خاموش شدهاند. یکجور چشمباز کردنی که هم “متاسفانه” است و هم “خوشبختانه” تکانات میدهد که بیشتر از این خودت را با این فضاها خراب نکن و ذهنت را با این درگیریها مسموم. اما این “چهجوری”اش دیگر از آن حرفهاست!
نه هر وقت می خواهمت
هر وقت دلت می خواهد میایی
برنامه ی منظم روزانه ام را
با یک نگاه بهم می ریزی
تصمیم های قطعی تازه ام را
با یک لبخند دود می کنی می فرستی هوا
رویاهایی از آن گونه که دوست می دارم
برایم نقش می زنی
سرم که گرم شد
پاهام که سست شد
نفست را که کم کم باور کردم
باز مرا
پشت دری که طعم بوسه می دهد
جا می گذاری…
باز مرا جا می گذاری…
تنها گناه ِ ما ..
این بود که نفس می کشیدیم ..
چه گناه ِ مکرری ..
اصرار بر این گناه ِ کوچک بود که ..
بزرگ شدیم ..
و اکنون نفس است که ..
میان ِ رفته و نیامده ..
می رود و می آید ..
تا باز شاید ، بزرگتر شود ..
گناه ِ بودن ِ ما .. .
.:
نازنین ..
نگاه کن ، بزرگ شدم ..
آن هم بدون تو ..
آنقدر ها هم سخت نبود ..!
پ.ن: اسمایلی ماچ و هاگ و اینا واسم بفرستید.. ذوق مرگ شم
خندیدی…
روزی به آن حرفم…
امروز میخندی به نادانی آن روزت…
البته فرقی نمیکند…
تو در هر حال آدم خندانی هستی!
پ.ن: برای شادی روح من یه کف مرتب!
تو دیگر تنها نیستی،
من هم کم کم دارم فراموش میشوم.
با این حساب اگر لابهلای سلامی سرد گذشتیم از کنار هم و نگاه نکردیم
گمان مبر که فراموش کردهایم
خیال کن
که نام و نشان آشناهامان را کودکانی بازی گوش، سیاه کردهاند به رسم کودکی
یا خط خطی شده است جسم و جان کوچکمان از سنگ.
پ: این نوشته مخاطب خاص دارد
پس نوشت: خوب حق داری:دی